میگویم حال ما خوب است. اما تو باور نکن. اگر حال من می پرسید مدتهاست حالم از این خرابتر نبوده. حال خراب داشتم اما نه خرابتر از این. حالم انقدر خراب است که برای اولین بار بعد از سالها بعد از سالها چنان دلتنگ خانه پدری شدم که صدای مادرم را از پشت تلفن که شنیدم دیگر نمیتوانستم این بغض سالیان سال را نگه دارم. مجبور شدم که رها کنم و بگویم: "دلم خیلی برات تنگ شده".
وقتی من که پوستم مثل پوست خر و سگ آبی کلفت هست اینطور دلتنگ شده باشم و اینطور کم آورده باشم دیگه به همه جهان حق میدم که از دلتنگی بمیرند! من پوست کلفت تر از خودم به جهان ندیده بودم.
راستش حتی حال ندارم که ماجراها رو بگم. براتون بگم که نمیدونم چرا اینقدر من توی پول بدشانسی می ارم. یکی و دوتا نیست لامصب. دست به هر کاری میزنم خراب میشه.
براتون بگم که نمیدونم چرا یه مدته بختک روی بخت ما افتاده و داریم ترشیده میشیم!! من که واسه خودم صاحب عزای صد مجلس بودم حالا مثل جنازه افتادم. اون هم نه توی قبر که روی قبر خودم!
براتون بگم که فشار کار دانشگاه مثل فشار قبر داره داغونم میکنه و بدقلقی سوپروایزر و بدراهی کار تحقیقی ما روی هم جمع شدن و دست به هرکاری که جدیداها میزنم درست از اب در نمیاد.
رمقم بریده است رفیق. نفس ندارم دیگه. نمیدونی چقدر خسته هستم. خیلی خسته .....
اینها رو گفتم که بدونی از خونه کندن و اینجا اومدن خستگی هم داره داش....
خداییش اگه همین طور پیش بره چیزی نمونده که جا بزنم....